«سخت است گیرآوردن یک تکه نان»
سخت است گير آوردن يك تكه نان درايران ياد خاطراتم درايران مي افتم ، زماني كه درس ميخوندم وسال اخر دبيرستان بودم ، آنوقتها سال آخريها خيلي ارج قرب داشتند يا ما فكر ميكرديم داريم ، به اين فكر مي كرديم كه بعد ازدبيرستان چكاركنيم ،يكسري ميخواستند بروند دانشگاه و ادامه بدن ، يكسري كار وباري داشتند و ميرفتند اونجا ، يكسري زمين و كشت و كار داشتن ، بالاخره هركس يك چيزي داشت ،زماني باهم شوخي كه ميكرديم ميگفتيم بفرما يك لقمه نون پنير بزن ، دركلبه ما رونق اگر نيست صفاهست هرچه كه صفاهست درآن نور خدا هست و ..... خوش بوديم ،ميدانستيم كه ديگه بزرگ شده ايم ويك بار مسوليت رويمان درزندگي مي ايد هركس براي خودش شخصيتي داشت ، محترم بود ، رسم ورسوماتي مثل عيد ، ديد وبازديد و بزرگ وكوچك واحترامات وحرمتها رانگه داشتن وغيره وجود داشت ، يكباره آفت و بلاي خميني افتاد به جان ملت ، دوستام دونه به دونه پراكنده شدن ، يكي رابرد سربازي ودرجنگ به كشتن داد ، يكي را بعنوان مخالف و مجاهد دستگير كرد ، يكي معتاد شد ، يكي خودكشي كرد ، يكي ترك خانمان وبعد زندگي كرد و مردم ميگفتند گم وگور شد ،...