يادي از شهداي قتل عام 67-ماهشهر
![]() |
| مسعود كلاه كج ازشهداي قتل عام 67 |
صفحه جنبش دادخواهي درسايت مجاهد را داشتم نگاه ميكردم ،با عكس ها و خاطرات و زندگينامه هاي زيادي ازشهداي قتل عام . مواجه شدم در اين بين مسعود را ديدم .... مسعود كلاه كج ،دوست عزيزم كه همواره به يادش هستم
سال1361 در زندان قزلحصار بودم ، ماهشهريها، زندانياني بودند كه از ماهشهر و هنديجان وتوابع به قزلحصار منتقل شده بود
اكيپ پرجوش وخروش وسرحال با آن لهجه زيياي جنوبي كه هنديجان را هنديون ميگفتند و از اين هم كوتاه نمي آمدند ، بين بچه هاي اين اكيپ جواني بود لاغر اندام با جثه كوچك اسمش معسود بود،بزودي با هم رفيق شديم ، فهميدم كه كشتي گير است و دروزن 48كيلو كشتي ميگيرد ازوضعيت زندگي اش كه كارگري ميكرد تعريف ميكرد او سردردهاي شديدي ميگرفت كه شرايط زندان آنرا بدتر كرده بود ، علت سردرد ها را پرسيدم گفت يكبار باركپسول گازازكاميوني بايد خالي ميكردم درحين كار يك كپسول ازبالاي كامپون پرت شد و به سرم خورد كه بيهوش شدم ، از آنروز گاهي سردرد ميگيرم ،زندان هم كه تشديدش كرده است ... همچنين از بلاهايي كه رژيم درجبهه هاي جنگ برسرش آورده بود ميگفت زيرا در ابتداي جنگ ايران و عراق كه هنوز نيروهاي عراقي درخاك مان بودند براي دفاع با تعدادي ديگر از هواداران سازمان به جبهه رفته بود اما بزودي دستگير شده و به زندان افتاده بود زيرا دژخيم وجود مجاهدين را بر نمي تافت جنگ سرپوشي براي سركوب بود پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و سركوب كرد و زنداني كرد ، او بعد از فشارهاي اجتماعي و پيگيريهايي كه سازمان كرده بود آزاد شده بود ،
در كوچه زارهاي خاطرات هنوز خانه اش يادم هست يكبار ازاو پرسيدم آدرس خانه ات كجاست كه وقتي آزاد شدم بيام اونجا ؟ گفت ”ماهشهر لين بي 4 ”،گفتم همين؟ ، گفت آره ماهشهراينطوري تقسيم بندي شده اگر بيايي زود پيدا ميكني
هروقت پاسداران وتوابهاي بريده در سلول زندان نبودند آموزش كشتي راه ميانداخت هرچي پتو داشتيم كف سلول مي انداختيم واو يكي را سوژه ميكرد وانواع فن ها و بدل ها را ياد ميداد ، تقريبا به همه ما چند فن ياد داده بود هروقت هم ، سرو كله مزدوران پيدا ميشد ، همه چيز را به حالت عادي برميگردانديم تا گير ندهند
مجاهد مقاوم و با انگيزه زيادي بود بعد از مدتي اواسط تابستان 62 كم كم حالش رو به خرابي گذاشت ،علت را نميدانستيم اما تب ميكرد و مي افتاد و سرفه هايش شروع شد ، هرروز لاغر و نحيف تر ميشد چند بار درخواست كرديم به بهداري ببرند تا اينكه متوجه شديم درسرفه هايش خون ديده ميشود ، سرانجام اورا به بهداري بردند ، سل گرفته بود ، واقعاروزانه داشت آب ميشد ، يكسري دارو توانستيم برايش بگيريم اما كافي نبود اصلا داروهايش بدرد اين بيماري نميخورد ، واقعا ديگر نميتوانست راه برود وجلوي روي همه ما داشت آب ميشد ، ديگر نه كشتي ميتوانست آموزش بدهد و نه حتي حركتي ، با او صحبت ميكردم ميگفت فكر كنم كارم تمام باشد گاهي احساس ميكنم چند ساعت ديگر مي ميرم ، ميگفتم اين حرفها را نزن اما خودم هم مطمئن نبودم بالاخره سياست درزندانها عوض شد وقرارشد زندانيهاي شهرستاني رابه شهرستان خودشا ن بفرستند واوهم جزو اين ميشد و همه ماهشهري ها و اورا اززندان قزلحصار كرج به زندان ماهشهر منتقل كردند ، ديگر خبري ازاو نداشتم ، بعدها در زندان ديگري كه بودم شنيدم حالش در ماهشهر خوب شده و دوباره سر پا شده بود ، او بعد ازاتمام حبسش آزاد شده و بعد ازمدتي دوباره دستگير شد و سال 67 به همراه تعدادي ديگر از مجاهدين سرفراز خطه جنوب در قتل عام زندانيان به دار آويخته و به شهادت .
رسيد، به اميد روزدادخواهي و خدا را چه ديدي شايد بالاخره يكبار به محله آنها درماهشهر بروم و لاين بي 4 را هم ببينم
ازتلگرام جنبش دادخواهي ديدن كنيد
@massacre_67
رسيد، به اميد روزدادخواهي و خدا را چه ديدي شايد بالاخره يكبار به محله آنها درماهشهر بروم و لاين بي 4 را هم ببينم
ازتلگرام جنبش دادخواهي ديدن كنيد
@massacre_67


نظرات
ارسال یک نظر