يادي از عزيزان قتل عام 67
اوايل 62 بود داشتم تو
حياط زندان قزلحصار تنهايي قدم ميزدم ، دوست نزديكم عليرضا غضنفري مقدم بچه كرج را تازگي
پاسدارها صدا زده وباخودشان برده بودند ......، تو فكر بودم آيا ميتوانم اورا ببينم ، چه
آموزشهاي خوبي به من ميداد چقدر سرحال و سرزنده بود ، يكبار تنهايي جلوي پاسدارها ايستاد و گفت چرا اينقدر به ما كه زنداني شما هستيم فشار مي آوريد نه هواخوري
داريم نه غذا ، نه جا ، پاسداره كه رييس آنها بود يكه خورد و حرفهايي كه لايق خودش
بود گفت ورفت بعد از مدتي كمي هواخوري داشتيم ، اما حالا ديگر اينجا نيست ديگه چطوري
خبرهاي بيرون زندان را مطلع شوم كي به من خبر ميرساند ؟چون عليرضا ازجايي كه من
نميدانستم خبرهاي جديد رابه من ميداد برخي رابعدا راديو رژيم هم ميگفت ، تو اين
عوالم بودم ديدم امير ازكنارم رد شد پسري قد بلند با موهاي نسبتا بور ، بچه تهران
بودگرچه كم اورا ديده بودم شايد هم او كاري بامن نداشت ، اطرافم مزدوران پاسدار و يكي دوتواب هم پرسه
ميزدند ، بدون اينكه به من نگاه كند يا مكثي كند همينطور كه داشت ميرفت گفت من جاي عليرضا هستم ورفت ، جاي
عليرضا يك دنيا برايم بود خيلي زياد خوشحال شدم ،اوه يك دور پادر هوابودن تمام شد ، روز بعد صبح دوباره اورا ديدم راستش خودم را در مسير حركت او قرار
دادم بازهم پاسدارها آنجا ميچرخيدند و به
محض اينكه شك ميكردند گير ميدادند او كه داشت ميرفت خيلي خونسرد شروع كرد
به خواندن آيه قرآن ، والعصر ان الانسان لفي خسر ورفت ، خب يعني چي ؟؟ آهان بايد عصر اورا ببينم
نه الان ، عصر شد حدسم درست بود با هم چفت شديم چند خبر جديد داد و ريل كارهايمان
را گفت ،قول قرارهايمان را
گذاشتيم ، ديگه طي هفته اگر نه هرروز اما چند بار اورا ميديدم و بروز ميشدم ، ديگه دنيا
را به من داده بودند ، خاطراتش ازبيرون و فازسياسي راميگفت ازاينكه چطوري نشريه
فروشي ميكرده و چطوري چماقدارها و چاقو كشهاي رژيم به آنها حمله ميكردند ولي بازدر جاي ديگر بساط نشريه را پهن ميكردند و.....
آخرهاي 62بود درب سلولها مدتها بود كه بسته بود
و ديگرنه هواخوري و نه هيچ چيز ديگر
نداشتيم ، اسم ما ها كه شهرستاني بوديم
را صدا كردند وبه شهر خودمان فرستادند ، طبعا به زندان شهر خودمان ! اين دور كه
زندان بودم بيشترازهروقت ديگر به شهرستانهاي مختلف رفتم بازهم به زندان هاي آنها
اينرا هم يكجور ايران گردي درزندگي ام فرض ميكنم .....
ديگه نه اسمي از او شنيدم ونه خبري
داشتم ،
سال 67خبر قتل عام ها را شنيدم نميتوانستم باور كنم اما شده بود هركس را
كه ميشناختم اعدام شده بود همه عزيزانم را دار زده بودند تا اينكه به اسم امير
علي حاتمي برخوردم ، آه امير . ، بله امير تابستان 67 در جريان قتل عام ها به
دار آويخته شد و سر بدار شد .
چقدر دنبال عكسش ميگشتم حداقل يك عكسي از او داشته
باشم ، اما يافتمي نشد ، تا اينكه جنبش دادخواهي راه افتاد ، زندگينامه و خاطرات
و هر نشان از شهيدان بود داشت سرجمع ميشد اخيرا بعد از ساليان سال عكس اورا در
توييتر جنبش دادخواهي پيدا كردم و يافتم او امير نازنين وسرافراز ، بچه خزانه تهران
بود واقعا مردم را دوست داشت واقعا به مردمش عشق مي ورزيد و سر وضعيت آنها غيرتي
بود اين ها اشعه اي بو د كه دردوره اي كه دربند بود يم ازاو ميگرفتم آدم نجيبي بود خيلي برايم قابل احترام بود انگار كوه استوار وسرسختي بود خب مجاهد بود هيچي براي خودش نميخواست ، آخر ش هم با
نام پاك و طيب مجاهد دارزده شد . بچه هاي خزانه عجب سرمايه هايي داشته و دراين باورم
كه دارند ، عكسش و تنها عكسي كه ازاو پيدا كردم را ميگذارم ببينيد ، نگفتم ! massacre_67@


نظرات
ارسال یک نظر