يادي ازسربداران 67- خسرو امجدي طوسي



 داشتم مطلب زيررا ازصفحه جنبش دادخواهي ميخوندم كه ياد يكي ازشهداي قتل عام 67 افتادم اول مطلب را نگاه كنيد تابعد من داستان خسرو را بگويم :


مجاهدین از 22بهمن 57 تا 30 خرداد 60
 هر نوع تهمت و خنجر و داغ و گلوله‌رو تحمل کردن و دم بر نیاوردن. تا این‌که روز 30خرداد تو میدون فردوسی جوونهای پاک و بی‌گناه رو به فرمان خمینی به رگبار بستن. روز بعد هم عکس چند دختر 16 ـ 15ساله رو تو روزنامه‌ انداختن و نوشتن اینارو تیربارون کردیم اما نمی‌شناسیمشون اولیاشون بیان شناسایی‌شون کنن. باور می‌کنید


تظاهرات مسالمت آمیزرو به رگبار بستن؛ خیلی‌هارو گرفتن تو اوین کشتن؛ یه تعدادی هم که حتی اسمشونم نمی‌دونستن اعدام کردن عکسشونو انداختن تو روزنامه... 


اسدالله بادامچیان هفتم تیرماه 94 تو مصاحبه با رسانه نیروی تروریستی قدس (تسنیم) گفت: آن‌روز [30خرداد] وقتی تظاهرات تمام شد و ملت پراکنده شده بودند یک مرتبه آقا هادی [غفاری] پرید پشت تیربار و شروع کرد به زدن و حالا نزن و کی بزن

هادی غفاری که این روزها اصلاح‌طلب شده، 28شهریور سال 94 تو مصاحبه با ایسنا گفت: روز سی خرداد من با سرعت با فیات آبی رنگی قدیمی که داشتم وارد خیابان شدم، با سرعت تمام به وسط جمعیت زدم


بعد شکار تو خیابون و روز بعد هم دختران و پسران ناشناس‌رو تو اوین در اوج بی‌رحمی تیربارون میکنن تا مجاهدین زودتر دست به سلاح ببرن و نسل‌شونو بردارن




يادها وخاطره  ها

خسرو امجدي طوسي يكي ديگر از سربداران قتل عام شده در تابستان 67 است ، او بچه تهران بود سال 60تا62 در زندان قزلحصارديده بودمش وبعد كه از آنجا به زندان ديگه اي رفتم ديگه اونو نديدم ، جواني 21-22 ساله ، خيلي زرنگ و خوش برخورد.او داستانش سر سي خرداد را اينطور تعريف كرد :
داشتيم حوالي فردوسي تظاهرات ميكرديم پاسدارا ريختن و شروع به تيراندازي مستقيم كردن خيلي ها  تيرخوردن وافتادن رو زمين  جمعيت هم ازهرراهي كه ميتونس پراكنده ميشد ، من هم زدم تو كوچه پس كوچه هاي آنجا ، بلد نبودم كجا به كجاست فقط مي دويدم  بعد ديدم چند تا پاسدار و حزب اللهي گذاشتن پست سرم دارن هوار كشان مي آن،  بعد يك پيكان سفيد با چند سرنشين افتاد دنبالم آنقدر دويده بودم كه ديگر ناي حركت نداشتم باور ميكني پيكان كه پيچيدجلوم من هم  ازخستگي افتادم روي پيكان !بخشكي شانس ،  اونا هم ريختن وبا كتك ومشت ولگد دستگيرم كردن دستمو  ازپشت طناب پيچ كردند  آونوقت بكش بكش هولم دادند توي يك خونه كه درش باز بود  خونه خيلي شلوغ  بود چند نفر ديگه راهم مثل من گرفته بودن ،خواهر و برادر اون خونه هم مال مردم اونجا بود كه پاسدارها براي اينكه نفرات دستگير شده ازدستشون درنرن هركي را كه ميگرفتن ميريختن تو خونه ها و با چند پاسدار مسلح مواظب بودن خلاصه منو هم با همين وضعيت بردن تو يك اتاق كه كلي نفرات آنجا بودن، درش بازبود اما پاسداان مسلح كنارش بودن بعد ما رابه اتاق هاي مختلف ميبردن تابقيه جا شن يك بلوا و شلوغي بود كه نگو، پاسدارها بيسيم بدست ومسلح آنجا بودند اطلاع ميدان كه ماشين بياد اين ها را ببره ،تو همين بين كه دستام از پشت بسته بود  يكي ازپشت سرم آرام گفت: داداش برنگرد ! اگه دستتو باز كنم ميتوني فرار كني ؟، گفتم آره و او يواش بدون اينكه كسي  متوجه بشه  دستمو بازكرد ، نگاه كردم ديدم يه پنجره هستش  كه به حياط باز ميشه آروم رفتم كنار پنجره ووانمود كردم كه دستم بسته اس ، بعد تو يه فرصت پريدم بيرون اتاق و د درو ، كاري نداشتم كه مرا ميگيرن يا شليك ميكنن يا نه فقط بايد از اونجا دور ميشدم كه شدم آنقدر اونجا شلوغ پلوغ بود كه اصلا نفهميدن  يكي زده بيرون ، خلاصه اونوقت اينطوري ازدستشان خلاص شدم.
او بعد ها مجدد دستگير شد و بعد از سالها كه حبس كشيد  سرانجام درجريان قتل عام زندانيان سياسي سال 67اعدام شد
.....
 گفتم كه خيلي خوش برخورد بود وقتي چيزي تعريف ميكرد نميخواستي از پاي صحبتش بلند شي ، روحيه پرنشاط وجنگنده اي داشت ،يك خاطره  ديگه ازاو، ما توزندون ازهروسيله وچيزي كه پيدا ميكرديم استفاده ميكرديم تا تضادهاي استقراري و غيره راحل كنيم ، يه تيكه تخته ، يه تيكه پارچه ، يه ميله ، ميخ و هرچيز ديگر كاربرد زيادي برايمان داشت يكي از وسايل هم روزنامه بود ،زماني روزنامه ميدادند كه بعد آنرا هم قطع كردن، روزنامه بعد ازخوانده شدن تازه كارش شروع ميشد  مثلاروزنامه ها را مي خيسونديم و بعد لوله ميكرديم و  با آن قفسه درست ميكرديم ! روزنامه هاي تكه شده راهم برش ميداديم و دستمال كاغذي ما بود ، يكبار گفتيم آيا روزنامه اي مونده كه دستمال كاغذيش كنيم ، خسرو گفت من دوتا روزنامه زير فرش جاسازي كردم براي اين روزها بذار بيارم  ، يه بريده خودفروش كه دراتاق بود بلافاصله از اتاق خارج شد ،ما تعجب كرديم كه چيكار ميخواد بكنه او رفته و به پاسدارها راپورت داده بود كه مجاهدين يك چيزي زير فرش جاسازي كردن  ، چند پاسدار ابله  باعجله به سلول ما ريختن و دنبال خسرو ميگشتن ،خسرو كيه بيا بيرون ، بعد بكش بكش اورا بردن ،چند ساعت گذشت نگرانش شديم  كه كجاست وچه بلايي بسرش ميارن ؟ بعد  ديديم با سرو صورت باد كرده و خون آلود به سلول برگشت همينكه رسيد باهمان لحن شوخي  گفت ديدي روزنامه كاردستم داد ميگفتن تو روزنامه چي جاسازي كردي ، دفعه بعد بايد جايي بذارم  كه هيچ پاسداري نفهمه
ياد اوو بقيه قتل عام شدگان سال 67 اين گلهاي پرپرمردم ايران بخير كه حتي دژخيم جرات نشان دادن مزار آنها راهم نداره ، با فعاليتهاي اجتماعي ، باشعارنويسي و پخش تراكت و فعاليت تو شبكه مجازي صداي جنبش دادخواهي آنها بشويم ونگذاريم آب خوش ازگلوي جنايتكاران حاكم بر ميهن پايين برود.
جنبش_دادخواهي #  ، @massacre_67   .  

نظرات

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

قتل عام 67- درباره خاوران بيشتر بدانيد

روحانی: امید یا ناامیدی؟

آیا چهارشنبه ‌سوری امسال متفاوت با گذشته است؟